آرزویی بکن ... گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد !!

برای خندیدن وقت بگذارید ... زیرا موسیقی قلب شماست

برای گریه کردن وقت بگذارید ... زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید ... زیرا منبع کسب دانش است.

برای رؤیا پردازی وقت بگذارید ... زیرا سرچشمه شادی است.

برای فکر کردن وقت بگذارید ... زیرا کلید موفقیت است.

برای بازی کردن وقت بگذارید ... زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی

است.

برای گوش کردن وقت بگذارید ... زیرا نیروی هوش است.

برای زندگی کردن وقت بگذارید ... زیرا زمان به سرعت می گذرد و

هرگز باز نمی گردد.

ماموریت ما در زندگی «بدون مشکل زیستن» نیست،

«با انگیزه زیستن» است.

تنها به شادی در بهشت نیندیشید

به خود بگویید رمز و راز خلقت هر چه باشد

هدف امروز من درست زیستن در اینجا و اکنون است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مروارید

 سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می‌گیرد که

من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام. (ضحی 3-1)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و

راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30)

و هیچ پیامی از پیام‌هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.

(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته‌ام (انبیا 87)

این در حالی بود که حتی مگسی را نمی‌توانستی و نمی‌توانی

بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی‌توانی از

او پس بگیری (حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو

رفتند و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی،

گفتم کمک‌هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می‌کنی

اما به من گمان بردی چه گمان‌هایی.(احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ

آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من

به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی که من

مهربان‌ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

 وقتی در تاریکی‌ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من

می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت

شریک کردی. (انعام 64-63)  

این عادت دیرینه‌ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی

 گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از

من ناامید شده‌ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که پشتت را می‌شکست؟

(سوره شرح 3-2)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است؟ (اعراف 59)

پس کجا می‌روی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می‌خواهی ایمان بیاوری؟

(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی‌ام باعث شد تا مرا که می‌بینی

خودت را بگیری؟ (انفطار 6)

مرا به یاد می‌آوری؟ من همانم که بادها را می‌فرستم تا ابرها را در

آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می‌کنم تا

قطره‌ای باران از خلال آن‌ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت

کند تا تو فقط لبخند بزنی و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن

آن قطره باران، نا امیدی تو را پوشانده بود (روم 48)

من همانم که می‌دانم در روز روحت چه جراحت‌هایی بر می‌دارد و

در شب روحت را در خواب به تمامی باز می‌ستانم تا به آن آرامش

دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی بر می‌انگیزانم و تا مرگت که

به سویم بازگردی به این کار ادامه می‌دهم. (انعام 60)

من همانم که وقتی می‌ترسی به تو امنیت می‌دهم (قریش 4)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم (فجر 29-28)

تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مروارید

نه تو می‌مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه‌ شادی که گذشت

غصه هم می‌گذرد

آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند...

لحظه‌ها عریانند

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

«سهراب سپهری»

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مروارید

آنها که ربودهٔ الستند         

از عهد الست باز مستند

تا شربت بیخودی چشیدند         

از بیم و امید، باز رستند

چالاک شدند، پس به یک گام         

از جوی حدوث، باز جستند

اندر طلب مقام اصلی         

دل در ازل و ابد نبستند

خالی ز خود و به دوست باقی         

این طرفه که نیستند و هستند

این طایفه‌اند، اهل توحید         

باقی، همه خویشتن پرستند

«شیخ بهایی»

سوم اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ بهایی گرامیباد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مروارید

هیچ کس هست که از خط افق

گرد صحرا را

دریا را

مرزی بکشد

نگذارد که عبور شیطان

از پل نقره‌ی موج

عصمت سبز علفزاران را

تیره و نحس و شب آلود کند.

«محمدرضا شفیعی کدکنی»


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط مروارید

خداوندا من در برابر عظمت تو چه هستم که مغرور شوم

و چه جایی بروم که حکومت تو نباشد؟

«ما لکم لا ترجون لله وقارا»

چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟

آیه 13 سوره مبارکه نوح


نوشته شده در تاريخ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ توسط مروارید

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 «قیصر امین‌پور»


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط مروارید

ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وان‌گه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر
شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر
جوینــدگان گوهر دریای کُنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر
عطار اگر چه نعره ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی‌خبر

«عطار نیشابوری»

نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط مروارید

مبادا

آن کس را

که هرگز

ما را

فراموش نمی کند

فراموش کنیم . . .

 ×××××××××

 وقتی

خداوند

در این نزدیکی است

چرا

دچار ترس می شوی ؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ توسط مروارید

آدمیان به لبخندی که بر لب می‌نشانند

به احساس خوبی که برجا می‌گذارند و

به دردی که از یکدیگر می‌کاهند می‌ارزند


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط مروارید

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی  گدای گدایی و بخت با تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

«دکتر علی شریعتی»


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ توسط مروارید

گناه رنجی اجتناب ناپذیر به دنبال دارد و بذر رنج را در خود می‌پرورد.

هیچ گناهی نیست که به رنج منتهی نشود

کتاب زندگی پس از مرگ: جی پی واسوانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مروارید

در پس مردمک چشمم

روبروی آئینه خیال

تو را دیدم با تمام عظمتت

و آنگاه بود که از خود جدا شدم

و متعلق به تو گشتم

«مروارید»


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مروارید

پیش حیدر آمد آن درویش حال

کرد از آن دریای دانش سه سؤال

گفت" از هفتاد فرسنگ آمدم

هین جوابم ده که دلتنگ آمدم

چیست درویشی و بیماری و مرگ؟"

داد حیدر سه جواب او به برگ

گفت "درویشی تو جهل آمدست

فقر تو گر عالمی سهل آمدست

هست بیماری حسد بردن همه

هست بدخویی تو مردن همه

 « عطار نیشابوری»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مروارید

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

           اما به قدر فهم تو کوچک می شود   

                  و به قدر نیاز تو فرود می آید

                         و به قدر آرزوی تو گسترده می شود 

                                     به قدر ایمان تو کارگشا می شود

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

            محتاجان برادری را برادر می شود

                      عقیمان را طفل می شود     

                                  ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

           در تاریکی ماندگان را نور می شود   

                     رزمندگان را شمشیر می شود       

                            پیران را عصا می شود

              خداوند همه چیز می شود همه کس را...


به شرط اعتقاد

          به شرط پاکی دل

                به شرط طهارت روح

                         به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

           و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

                     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک    

                              و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار       

             و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

 

چنین کنید تا ببینید چگونه

           بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

           در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

           و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

                     "آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مروارید

خداوندا تو می‌دانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبت‌هایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

خدا گوید:
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع کن ...
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده‌اش با من ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ توسط مروارید

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

 باغ بی‌برگی
خنده‌‌اش خونی است اشک‌آمیز
جاودان بر اسبِ یال‌‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

 «مهدی اخوان ثالث»


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ توسط مروارید

ویلیام شکسپیر گفت :

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

زندگی کوتاه است ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

خوشحال باش

و لبخند بزن

فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی؛ گوش کن

قبل از اینکه بنویسی؛ فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی؛ درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی؛ ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی؛ احساس کن

قبل از تنفر؛ عشق بورز

زندگی این است ...

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ توسط مروارید

یک روز  از بهشتت

دزدیده ایم یک سیب

عمری است در زمین ات

هستیم تحت تعقیب

 

خوردیم در زمین ات

این خاک تازه تاسیس

از پشت سر به شیطان

از روبرو به ابلیس

 

از سکر نامت ای دوست

با آن که مست بودیم

مارا ببخش یک عمر

شیطان پرست بودیم

 

حالا در این جهنم

این سرزمین مرده

تاوان آن گناه و

آن سیب کرم خورده

 

باید میان این خاک

در کوه و دشت و جنگل

عمری ثواب کرد و

برگشت جای اول ...!

 

«سعید بیابانکی»


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ توسط مروارید

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می‌خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می‌خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت: بله با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.

استاد گفت: خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن. مکالمات بین کودکان به این صورت بود:

-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.

-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.

-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟ و حرف‌هایی از این قبیل.

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند. انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی‌دهد. تو از من خواستی یکی از مهم‌ترین ویزگی‌های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه می‌کنم: تلاش برای فرار از زندگی.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ توسط مروارید