چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بیخبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وانگه همه به نام و نشان از تو بیخبر
شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بیخبر
جوینــدگان گوهر دریای کُنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بیخبر
عطار اگر چه نعره ی عشق تو میزند
هستند جمله نعره زنان از تو بیخبر
«عطار نیشابوری»
مبادا
آن کس را
که هرگز
ما را
فراموش نمی کند
فراموش کنیم . . .
×××××××××
وقتی
خداوند
در این نزدیکی است
چرا
دچار ترس می شوی ؟
آدمیان به لبخندی که بر لب مینشانند
به احساس خوبی که برجا میگذارند و
به دردی که از یکدیگر میکاهند میارزند
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست،
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...
«دکتر علی شریعتی»
گناه رنجی اجتناب ناپذیر به دنبال دارد و بذر رنج را در خود میپرورد.
هیچ گناهی نیست که به رنج منتهی نشود
کتاب زندگی پس از مرگ: جی پی واسوانی
در پس مردمک چشمم
روبروی آئینه خیال
تو را دیدم با تمام عظمتت
و آنگاه بود که از خود جدا شدم
و متعلق به تو گشتم
«مروارید»
پیش حیدر آمد آن درویش حال
کرد از آن دریای دانش سه سؤال
گفت" از هفتاد فرسنگ آمدم
هین جوابم ده که دلتنگ آمدم
چیست درویشی و بیماری و مرگ؟"
داد حیدر سه جواب او به برگ
گفت "درویشی تو جهل آمدست
فقر تو گر عالمی سهل آمدست
هست بیماری حسد بردن همه
هست بدخویی تو مردن همه
« عطار نیشابوری»
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
خدا گوید:
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع کن ...
یک قدم با تو
تمام گامهای ماندهاش با من ...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید
باغ بیبرگی
خندهاش خونی است اشکآمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
«مهدی اخوان ثالث»
ویلیام شکسپیر گفت :
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی؛ احساس کن
قبل از تنفر؛ عشق بورز
زندگی این است ...
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
یک روز از بهشتت
دزدیده ایم یک سیب
عمری است در زمین ات
هستیم تحت تعقیب
خوردیم در زمین ات
این خاک تازه تاسیس
از پشت سر به شیطان
از روبرو به ابلیس
از سکر نامت ای دوست
با آن که مست بودیم
مارا ببخش یک عمر
شیطان پرست بودیم
حالا در این جهنم
این سرزمین مرده
تاوان آن گناه و
آن سیب کرم خورده
باید میان این خاک
در کوه و دشت و جنگل
عمری ثواب کرد و
برگشت جای اول ...!
«سعید بیابانکی»
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد میخواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا میخواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت: بله با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.
استاد گفت: خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن. مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟ و حرفهایی از این قبیل.
استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند. انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمیدهد. تو از من خواستی یکی از مهمترین ویزگیهای انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی.
یک آهنگ میتواند لحظهای جدید را بسازد
یک گل میتواند بهار را بیاورد
یک درخت میتواند آغاز یک جنگل باشد
یک پرنده میتواند نوید بخش بهار باشد
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
یک سخن میتواند چارچوب هدف را مشخص کند
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند
یک امید روحیه را بالا میبرد
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
یک زندگی میتواند متفاوت باشد
شما میبینید پس تصمیم با شماست
شبانگاهان که خورشید رخ در نقاب غروب میکشد و تاریکی دامن میگسترد، مرگ رنگ فرا میرسد، رنگها که در روز تمام چشم را پر میکردند و دیدن ورای آن را مانع میشدند، با رفتن خورشید، رخت بربسته، دیدن بیواسطه را ارزانی میدارند. رنگ ها خود پوشاننده حقایقند. ولی تاریکی در غیاب رنگ، اسرار را هویدا می سازد البته نه برای همگان که برای خاصان. شب قدر که شاه شب همه ایام است رستن از تمام رنگها و وابستگیها و پیوستن به حقیقت و بیرنگی است.
آن شب، که باید شکوائیه هجران را در نوردید، و به امید وصل و دیدار بیدار نشست، و از جام طهور "سلام"، تا "مطلع فجر"، سرمست بود، کدام شب است؟ از ابوذر غفاری روایت است که گفت: به پیامبر خدا گفتم: ای پیامبر! آیا شب قدر و نزول فرشتگان، در آن شب، تنها در زمان پیامبران وجود دارد، و چون پیامبران از جهان رفتند، دیگر شب قدری نیست (پیامبر فرمود: "نه، بلکه شب قدر، تا قیام قیامت هست."
آن شب، که شاعر حافظ قرآن، با الهام گرفتن از قرآن، آن شب را "شب وصل" مینامد، و نامه هجران را، در آن شب، طی شده و پایان یافته میخواند، کدام شب نورانی و دل افروز است؟ شبی که باید در عاشقی ثابت قدم بود، در طلب کوشید، و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت، و به نیایش پرداخت، و کار خیر کرد، و صالحات به جا آورد، و به نیازمندان رسید، و دانایی طلبید، و مذاکره علم کرد. شبی که در آن، کاری بیاجر نخواهد ماند. شبی که باید به یاد روی آن محبوب عزیز، و آن یار آواره از دیار، و پنهان رخسار، با دردمندیهای عاشقانه نالید، و دیدار روی او را از خدای طلبید. … کدام شب عزیز است؟
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر
این چندمین تولد توست؟
و چندمین انبساط مجدد کائنات؟
این چندمین بار خلقت است؟
و چندمین انفجار سکوت؟
چندمین لبخند آفرینش؟
خورشید را چندمین بار است که میبینی؟
و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟
چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟
چندمین دم!؟
چندمین آن!؟
آه که تو چقدر خوشبختی!
و جهان چه پرغوغاست ......
که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد.
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بیتعلق .
نامی ندارم و کسی مرا نمیشناسد
با باد سفر می کنم.
گاهی در باغچهای کوچک اقامت میکنم تا به ریشهای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان میروم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
*****
سالها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشمهایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفتهی پیشکش و قربانی و دستهایی که به من التماس میکرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من میخواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران
میخواستند که گوسفندشان را شیر افشان کنم و چشمهها را جوشان
من اما هرگز نه چشمهای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیر افشان
و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران
****
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگیام جاری میشد
هیچ کس نمیداند که هر بتی آرام آرام بت میشود
بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران میخندند
اما رفته رفته باور میکنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده بودم
نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ می کشید
دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس نبود
بتخانه خالی بود از مردم
تنها او بود و تبری بر دوش
ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت
وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا میگفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یا قدوس میگفت؟
تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد میکردی
چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو ریختم؛
غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد
ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند داشت
مردم میتوانند از هر چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند
خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچکتر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد،
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست
خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
****
گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت میکند
من گریستم و دستهای ابراهیم خیس اشک شد
او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت.
رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا
از گلستان کرم طرفه نسیمى بوزید
که سراپاى پر از عطر و صفا کرد مرا
فیض روحالقدسم کرد رها از ظلمات
همرهى تا به لب آب بقا کرد مرا
در شگفتم ز کرامات و خطاپوشى او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا
دست از دامن این پیک مبارک نکشم
که به مهمانى آن دوست ندا کرد مرا
زین دعاهاست که با این همه بىبرگى و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا کرد مرا
هر سر مویم اگر شکر کند تا به ابد
کم بود زین همه فیضى که عطا کرد مرا
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود
وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم
و بغضهایمان پشت سر هم میشکند
وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میکشد
و انتظارها به سر نمیرسد
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحملمان هیچ ...
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
فقط تویی که کمکمان میکنی ...
آن وقت است که تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم
آن وقت است که تو را آه میکشیم
تو را گریه میکنیم
و تو را نفس میکشیم
وقتی تو جواب میدهی،
دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی
و یکی یکی غصهها را از دلمان برمیداری
گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی
و دل شکستهمان را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند
خوابهایمان را تعبیر میکنی
و دعاهایمان را مستجاب
آرزوهایمان را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهیها سفید سفید ...
خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم
